تبليغاتX
انسانم!؟


















انسانم!؟

گمان نمی کنم که از دست خدا رها شویم زیرا هنوز به دستور زبان باور داریم/نیچه

یک سالن تئاتر را تصور کن. چارچوبش چوبی ست. چوب کهنه بهتر است. صندلی هایش قدیمی است. بعضی از آنها شکسته شده اند. سقف دارد؟ نمی دانم. هرجور راحتی تصور کن. ترجیح می دهم دیوار داشته باشد اما آزادی سقف منجر به رهایی دیوارها هم می شود. هرجور راحتی جانم! ولی دیوار را بدون پنجره نگذار. می دانم٬ می دانم٬ دیوارهای سالن تئاتر یا دیوارهای سالن های تئاتر پنجره ندارند اما در تصور٬ هرچه بخواهی می گنجد. نمی خواهم سختت باشد پس تا آنجا که ذهنت اجازه می دهد تصور کن. بقیه اش را هم تاریکی یا خلا بگذار. یک علامت سوال بزرگ هم بدک نیست. تجسم صحنه را می گذرام به عهده ی خودت. دکوراسیونش را تنظیم کن. بانظم و بی نظم فرقی نمی کند اما رنگی نباشد. می دانی که چه می گویم. سیاه و سپید بهتر است. انتخاب بازیگر به عهده ی خودت اما تعدادش را من تعیین می کنم. دو نفر: یک مرد٬ یک زن! جنسیتشان مهم است اما گرایش جنسی شان به عهده ی خودت. می توانند همجنسگرا یا دیگرجنسگرا یا دوجنسگرا باشند و یا چیزی بیشتر یا کمتر. نمی دانم. تمایلشان بهم مهم نیست٬ رابطه شان اهمیت دارد و تنهایی شان در صحنه. نور پردازی باید دقیق باشد. نور ملایم زرد می خواهم و کمی هم سیاهی که می شود نبود نور٬ برای وقت هایی که بازیگران نیستند یا هستند اما مرده اند یا اینکه می خواهیم حضورشان بی معنی جلوه کند. نیازی به صدابرداری و میکس صدا نیست. می دانم که امکاناتش را نداری. ذهنت آشفته تر از آن است که موسیقی را نیز تصور کند. پس همان سکوت صحنه کافی است. لحن دیالوگ ها هم چندان مهم نیست. همان اندازه که بدانی زن صدایش سوپرانو ست و مرد٬ تنور٬ کافی ست. آرایش بازیگران نیز به عهده ی خودت و دیالوگشان را نیز به کمک هم می نویسیم. کارگردانی هم با همکاری هم. قبول است؟ در مورد بازیگری یادت نرود که انتخاب با توست ولی لطفا من و خودت را از اینکار معاف کن. می ماند مخاطب. می دانم که کمبودش احساس می شود و نبودش هم بهتر است اما چاره یی نیست. من و تو که نمی توانیم نظاره گر نباشیم! برویم سراغ نمایش.   

+نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت15:4توسط انسانم | |

ساعت نزدیک پنج است. آسمان خاکستری است. درها را بسته ام که کسی وارد نشود. نزدیک به نیم ساعت است که مرده ایی. به هیچ چیز فکر نمی کنم. تیک تاک ساعت آزارم می دهد. و لبخند تو بیشتر. پنجره را باز می کنم که هوا بیاید. ستاره ها ناپدید می شوند تا خورشید بیاید. عکس این هم صادق است. من هم روزی خواهم مرد اما با جنازه ی تو چه کنم؟...

ادامه دادن سخت است و قطع کردن سخت تر. می دانم سالهاست به دنبال سختی بوده ام. اما خودآزاری آرامش نمی آورد. تنبلی هم خودفریبی است. آدمی دنبال چیزی می گردد برای تکیه دادن. آدم دو پا سخت اش است. و دست ها هم کفایتش نمی کنند. مغرور است آدمی. جانور نمی پندارد خویش را. بر می گردم به داستانم.

... وقتی تو را خاک می گردم بوی نعنا می دادی. نمی دانم چرا سعی داشتم بالای سرت٬ گیاهی بکارم. احساسات رمانتیکم زده بود بالا. هه! به خودم می خندم و به تو که جنازه یی بیش نیستی و تو نیز به من که زنده یی بیش...

ادامه دادن سخت است. می خواهی شعر بنویسی٬ داستان می شود. می خواهی داستان بنویسی٬ موسیقی می شود. و موسیقی می شود سکوت...

تمام راه را دویدم تا گریه نکنم وقتی ایستادم نفسم بند آمده بود. بارها گفته بودی... بارها می خواستی بگویی... نه! بارها... یادم نمی آید. می خواستم بزرگ شوم که تو را دیدم. بارها می گفتم که دویدن سخت است و تو گفته بودی کوچک ماندن پیش من نه!

داستان تمام است. دیگر چیزی به ذهنم نمی رسد. واژه ها هستند اما جمله نمی شوند. هیچ کجا! هیچ زمان!... دارد می آید... نزدیک است... سکوتش را احساس می کنم. سنگینی می کند. هیچ کجا٬ هیچ زمان مفهومی است برای محدود کردن خودم. یکبار دیگر شروع می کنم.

ساعت نزدیک پنج است. آسمان تاریک است. پنجره را باز می کنم تا هوا بیاید. می دانم سردت نمی شود. می خواستی شاعر شوی٬ داستان نوشتی٬ رمان ات نیمه کاره ماند که رفتی سراغ موسیقی. و حالا تنها آرزوهایت زنده اند. زنده در ذهن من! همچون تو. تیک تاک تیک تاک تیک تاک... ساعت پنج است و قبل از اتمام این چند سطر باید بروم.  

 

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت14:35توسط انسانم | |

۱. «تمام آنچه که می خواهم بدانم این است که آیا مرگ من و فقط مرگ من٬ مانع از ادامه ی زیستن٬ از بردن٬ باختن٬ شادمانی کردن٬ رنج کشیدن٬ پوسیدن و مردن او می شود»./ بکت

۲. تنها کنش اخلاقی٬ امید دادن به دیگری است. هیچ امر دیگری در رابطه با دیگری وجود ندارد. و حتی اگر نپذیریم وجود هر فرد در وجود دیگری معنا می شود باید بپذیریم مفهوم اخلاق در رابطه با دیگری نهفته است. انسانِ تنها فاقد هر نوع گرایشات اخلاقی است.

۳. از دریچه ی نسبیّت٬ مرگ قابل توجیه نیست. ذهن تاریخی ما امر می کند که آنرا بپذیریم و برای نیاندیشیدن به آن ناچار به داستان٬ شعر و موسیقی روی می آوریم. اساطیر٬ مذاهب و اندیشه ها از دل همین نخواستن بیرون می آیند. نپذیرفتن امری که از قبل پذیرفته شده است. خواست نیاندیشیدن٬ اندیشیدن است. عشق٬ ترس و فراموشی عواطفی ست که پس از قرن ها زندگی بر کره ی خاکی٬ هنوز ماهیّت انسان را به سخره می گیرند٬ تو گویی انسان فاقد هرگونه غریزه یی ست. رهایی از مرگ امکان پذیر است؟ چه چیز زندگی٬ اشتیاق آور است؟ آیا براستی مرگ پایان زندگی است؟ امتداد ابدی زندگی٬ نگران کننده نیست؟... این ها همه سوال هایی ست بی مفهوم و راههایی ست برای رهایی. رهایی از چه؟ از بودن!

۴. به فرض اینکه مرگ پایان باشد. خودکشی می تواند همان گودوی نجات دهنده باشد. اما از آنجا که اطمینانی به مرگ نیست و اعتمادی به پایان زندگی٬ انسان همواره در انتظار گودو به سر می برد.

۵. ۳و ۴ در تناقض باهم اند. می توان دیگری را امیدوار کرد که ایمان داشتن به یکی از این دو٬ زندگی انسان را معنا می بخشد. اما آیا براستی انسانم نیز می تواند امیدوار باشد؟  

۶. « پس زندگی می کنم٬ آن قدر که حس کنم در آن سوی چشم های بسته ام چشمانِ دیگری بسته می شوند». / بکت   

+نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت21:24توسط انسانم | |

۱.شعر بخوان برایم. کمی هم آب بخور تا گلویت باز شود

شعر بنویس برایم. یادت نرود که مداد ات رو خوب بتراشی و پاکن رو از خودت دور نگه بداری.

شعر بگو برایم. نجوا کن زیر گوشم تا نفس هایت را هم داشته باشم.

۲. می میرم. چگونگی اش دیگر مطرح نیست. دانستن اش هم که هیچگاه مطرح نبوده. تو هم خواهی مرد اما نه زودتر از من. تنها سعی کن که اینکار را در حقم انجام بدهی. می دانم سخت است. تو را می شناسم. می توانی. می بینم که چگونگی مرگم به چگونگی زیستن تو بسته است. اعتراف می کنم که اشتباه می کردم. همراز کسی بودن مسئولیت های سنگین می آورد. و مسئولیت دیگری را به عهده داشتن٬ زندگی را نیز به بار می آورد. این ها همه خوب است. دل نگرانی من از روزی ست که نیامده و شاید تا ابد نیاید. روزی که آفتاب بیاید یا اینکه هوا ابری باشد و کسی زنگ بزند یا اینکه بیاید و بگوید همه چیز تمام شد. 

۳. چند واژه آن طرفتر یا این طرفتر چه فرق می کند. مهم این است که زیبا تر شود وقتی ارضا می شود. هر زیباواژه یی باید دروغواژه یی در خود نهفته داشته باشد. این امری ست حیاتی برای تمامی واژه ها. منظورم تضاد واژگان نیست٫ چندپارگی معناهاست. هر واژه یی تیغی ست برای کاویدن معنای دیگر واژه ها. منظور شناخت نیست تنها سلاخی کردن است. معنا می بایست در هویت هر واژه بکار رود و نه در بکارگیری صورت آن. اما می باید یا می بایست اموری ثانوی هستند و امر ذهنی تنها حاوی اولویت ها است. امر ذهنی ساختاری غریزی دارد.

۴.خودفریبی راهی ست برای یافتن آرامش. تنها مشکل، نبود آرامش در انتهای مسیر خودفریبی است. و برخلاف سکس، مسیر خودفریبی به تنهایی لذت بخش نیست و همچون تنهایی، هزینه های سنگینی در بر دارد. فرمول صداقت اگرچه قدیمی شده و شکنجه آور است اما امید این می رود که در پایان، همچون مرگ آرامشی ابدی در بر داشته باشد. صداقت امری ست درونی و صادق بودن با دیگران معنا ندارد. فردی که با خودش صادق است نمی تواند با دیگری نباشد. صداقت امری ست ذهنی که رویکرد عملی اش همان آرامش است. با این حال بیم این می رود که فرد در فردیت شکاکش همواره خود را در امر صداقت فریب دهد. خودفریبی و صداقت هر دو مفهومی یگانه دارند و انتخاب واقعی هر یک می تواند فردیت را نجات دهد.

۵. رهایی، لذت و فراموشی... هر سه این ها به ابزاری همچون شراب، موسیقی و رقص نیاز دارد. جامعه ی ما فاقد این امور است و متاسفانه آگاهی ما از واقعیت، توهم ما از واقعیت را نیز به دنبال خود  دارد. به گمان من، اعتیاد به رهایی، لذت و فراموشی، معنای آنها را زیر سوال می برد و اندکی بعد آنها را فاقد معنا می کند. خوشبختانه پس مدت زمانی دیگر هرسه ی اینها به مفهوم رنج استحاله می شوند و رنج می تواند تداوم بیشتری داشته باشد. نکته ی آخر: در کشوری که رهایی، لذت و فراموشی ممنوع است رنج کشیدن محال است! مگر اینکه بپذیریم نبود امری، بود امری دیگر است که من مخالفم.

۶. برای از بین بردن بکارت  ۵ دیالوگ بالا، نیاز به گفتن تنها یک جمله است: انسان مرده است!      

 

+نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت15:7توسط انسانم | |

انسان مرده است و نه به گونه ای مسیح وار با آن حماقت صلیب وار. انسان تنها مرده است به گونه ایی که هیچ کس نمی داند.

می توان ترسید از اینکه آینه روزی شکسته شود. از اینکه دیوارهای اتاق ات فروریزد و تو حتی با دیگران خود را تنها دریابی. می توان ترسید از تنهایی٬ از شادی٬ از زندگی. می توان ترسید از ترسی که نداری از عشقی که نخواهی داشت و یا از رنجی که نخواهی یافت. می توان دلهره ی هستی را در شادی دوستانت ببینی. و چشمانت را ببندی بر مرگی که انتظارت را می کشد. می توان تاب آورد بیماری را و آنهمه تاریخ ملالت بار بشر را. می توان ترسید از زمانی که می گذرد و تو بیهوده می توانم های دیگرت را می شماری. و آیا براستی می ترسم؟ نه!... تنها می توان امیدوار بود به ترس! 

غروب هر انسانی در طلوع دیگری نهفته است و برای من شش ماه کافی ست که معنای زندگی ام را در مرگ دیگری در یابم. تنها آرزوی من خوابی ست بی بیداری. می خواهم با خویش به تمامی صادق باشم و به تمامی ضدخویش رفتار کنم.

خودکشی بدون مرگ بی فایده است و زندگی بدون خودکشی! رهایی از دست خویش٬ تا چه حد آرامش بخش خواهد بود؟ چه کسی می داند؟ امکان بودن در نبودن نهفته است و آزادی گذرگاهی میان این دو. انسان مرده است و ای رفیق! من و تو در جستجوی تابوت اش٬ گور خویش را می کنیم.

    

+نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت2:28توسط انسانم | |

حرفی برای گفتن ندارم جز همان دروغ های همیشگی. همان ناگفته هایی که قرار بود به بهترین شکل نوشته شوند. اما تنها قرار بود. قرار بود بزرگتر شوم و پررنگ تر. قرار بود واقعیتی در میان باشد تا دسترسی به اهدافم میسّر شود. اما تو گویی بیهودگیِ واقع چنان وسیع است که آرزوهایم را نیز در بر می گیرد و امیالم را هرچه تنگ تر می کنم، امکان وقوعی اش نیز محدودتر می شود و شگفت از اینکه نمی توان ضدّخویش بود! نمی توان اخلاق مدار، رفتار کرد! هدف، آرزو و میل و یا هرچه تو نامش نهی، شکنجه گر غریزه است. مفهومی ذهنی که در برابر بدویّت انسان قد الم می کند.

من تنهایم. تو تنهایی و دیگری نیز بسان ما. ارتباطِ انسانی پیچیده نیست. اساسا رابطه ممکن نیست! نبود امکانِ «ما» نتیجه مدرن بودن نیست، نتیجه ی همان بدویّتی است که قادر به سرکوب میل به قدرت اش نبوده.

توجیه باهم بودن یا تنها بودن، توجیه زندگی را به ارمغان نمی آورد. درد ما این است: "انسانم" بی معناست. و گرچه این خود مفهومی قابل درک است اما نه در چارچوب زیستن بل تنها و تنها در ذهنِ نامتعادلِ انسانِ نیمه مدرنِ شرقی که حتی نمی تواند به پوچی باور داشته باشد؛ پس می شود گفت که قابل درک هم نیست لااقل برای من.

نوشتن یا نانوشتن، هردو بیهوده است وقتی نمی توانی به پدیده ایی ذهنی به نام "زندگی" معنایی عملی ببخشی. توّهم بودن و شدن در این زمانه  بیش از اندازه فکرمان را مشغول خود کرده است. حال آنکه زمانِ محدود و مکانِ معدود در امکانِ ناممکن های هر انسانی، زیستن را دشوار می کند و چه بسا نفس کشیدن را.

درک «دیگری» ناگزیر از درک «خود» می گذرد  و این «خود» چنان تاریخی از «دیگری» در ذهن دارد که هویّتِ فیزیکی اش را نیز از یاد می برد. بنابراین «خود» در معنای مدرن اش در «دیگری» نهفته است. اما این نیز فریبی بیش نیست چرا که «دیگری» در خود، خودی دیگرشناس نهفته دارد. وتمام!

انسان مرده است. همچنان که خدا و سکس چندی پیش مردند با این تفاوت که دیگر اثری از جنازه ی خدا هم نیست اما باقی مانده های سکس را می توان در پورنوگرافی پست مدرن دید. انسان مرده است. و گمان می رود در امتداد این مرگ، "عشق" نیز بمیرد. با این حال نباید عجول بود چرا که همچنان عشق مجازی وجود دارد واگرچه تنها مجازی ست، اما من امیدوارم در برهوت مرگ، "مجاز" معنای زندگی "انسان" شود و از دل آن همه چیز دیگربار زنده شود(معنا شود): انسان، بدویّت، سکس، اسطوره، خدایان، مذهب، ایمان، اندیشه و....

می توان امیدوار بود به راز "انسانم" پی برد اما امروزه، مسیر امید از ناامیدی می گذرد و این خود سرآغاز بحثی دیگر است: (خودکشی و عدم اطمینان وقوع نیستی!)

باشد برای وقتی دیگر... باشد برای کسی دیگر... باشد... باشد...

 

+نوشته شده در سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت21:57توسط انسانم | |

طرح آواز یک فصل                                                از سر شوق نیست می دانم...

     با برفی که نمی داند بیاید یا نیاید...                           بی حوصله هم نیست شاید...

گمانه زنی های دو فیلسوف                                         پایان من ذهنی دوگانه است که

   در هیچ انگاری ذهن من                                         نه می داند و نه نمی داند

می ریزد... می ریزد.... می ریزد                                می رویاند... می رویاند... می رویاند...

انتهای این خیابان به آزادی می رسد اما به سختی               عشوه ی بی عشق که نمی شود جانم

کمی هم که گدایی محبت کنی بد نیست ای رفیق؟                خریّت هم حدودی دارد نه چندان پیچیده

گرچه دیگر نمی شود ایمان آورد                                   پیرامون دو احساسم و دو انسان

حتی به آغاز فصل سرد                                            خطر خاطره ی ذهن

اما بخواهی نخواهی می گذرد دیگر                               حدّ فاصلی ست میان دو کتاب

حالا اگر مانده ایم بی صدا                                          نه بکت است و نه نیچه

اما                                                                     اما

طرح آواز یک فصل                                                پایان ذهن کودکانه ی من

هرچند سرد                                                          حسّ یگانه یی ست

هنوزم در ذهن من                                                  از بود و نبود

می ریزد... می ریزد... می ریزد                                 می رویاند... می رویاند... می رویاند...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت12:12توسط انسانم | |

 شاه رفت. خاتمی آمد. صلوات بفرست آقا! الله اکبر هم یادت نره!.. فردا که در حماسه ی ملی شرکت می کنی؟ من بیمارم اما عشق به این ملت مگه میذاره آقا!... یک میلیارد گم شده که شده٬ فدای سر رئیس بزرگ! مهم اتحاد ملی است و مهمتر از اون انسجام اسلامی... آقا میگن تحریم های خارجی نه تنها تاثیری نداشته بل همراه بوده با اتحاد بیشتر و انسجام بیشتر تر!... کسری بودجه ی ۴۴ میلیاردی بخور تو سر اون دشمبن هایی که فکر انقلاب های نرم تو سرشونه!... راستی شنیدید آقای رئیس جمهور درباره ی الی حرفای زیادی زده! من هم الی رو خوب می شناسم! آقای فرهادی را نمی شناسم اما می گویند ایشان هم فیلمی دراین باب ساخته اند... ناامیدی؟ تا زمانی که ماهواره ی امید هست مگه کسی هم ناامید میشه آقا!...

بگذریم... یکپارچه طنزیم به ابوالهول! 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت0:24توسط انسانم | |

در مرزهای تنمان زنجیر می شویم آنچنان که در مرزهای وطنمان زنجیر شده ایم. چشمانم دیگر نمی بیند آنچه را که باید ببیند چرا که دیده است آنچه را که می باید می دید. چشمانم پر است و دهانم نیز. میان تکراری های وجودم٬ قلبم نیز به کفایت توخالی گشته که تو را از تو نشناسد.

یاوه گویی و یاوه خواندن و یاوه نوشتن برای یاوه بودن دو چندان سخت تر است از جدی بودن! زندگی شوخی بزرگی است که نمی شود جدی اش نگرفت. و اگر تجربه ایی در کار نیست٬ زمان خود یکسره تجربه ی گذر است. ما می میریم جانم! ما می میریم...

پنجره ایی باز می کنی و بر اتاق پرپنجره ایی وارد می شوی. پنجره هایی قدیمی با چارچوبی چوبی٬ پنجره هایی تازه با شیشه هایی دودی! یکسره پنجره است اتاق! یکسره ورود! یکسره انتخاب!... پنجره ایی باز می کنی و بر اتاق پرپنجره ایی وارد می شوی.... اینجا جهان مجازی است. اینجا انتهای نامتناهی است.

دیروز مرا نادیده گرفتی. امروز نیز از خویش حرف می زنی و فردا شاید با دیلدو ازدواج کنی... دیگری مُرد! و تو هم بسان دیگری!

" ـ کجا می روی زندانبان زیبا

    با این کلید آغشته به خون؟

 ـ می روم آن را که دوست می دارم آزاد کنم

   اگر هنوز فرصتی به جای مانده باشد."*

                                                   دیر است... دیر است...

و ضمنا

............ "شک دارم به ترانه ایی که زندانی و زندانبان همزمان با هم زمزمه می کنند"**

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*ژاک پره ور با ترجمه ی احمد شاملو

** حسین پناهی

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت23:28توسط انسانم | |

 چندی پیش٬ دوست نازنینم علی.م شعری را سرود و به دیوار خویش میخکوب کرد که من بسیار دوستش می دارم. از اینرو با اجازه ی شاعر آنرا اینجا می گذارم. 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

سخن از مردن نیست؛ دردی که می‌بریم از چگونه مردن است.

 

مرگ در یک لحظه با گلوله‌ای به سر

یا با ویروسی به‌ جان از بدو تولد؟ 

مرگ در غزه

               یا در آفریقا

مرگی آهسته و مطمئن در خیابان‌های وطن

                   با دسته‌ای گلِ کاغذی برای فروش

                   یا مردن به بستری رنگین در فاحشه‌خانه‌های خلیج

مردن برای درآوردن کودکی از آتش

          یا مردن از فرط مصرف و نشئگی؟

    مرگ در حوالی پیری، مثل کسینجر با لبخندی کش‌دار و وقیح از فتح نوبل صلح

یا مرگ در بیست‌سالگی به خاطر تیغ کشیدن بر بیداد؟

                                       مردن در راه دفاع از وطن

                                         یا مرگ برای مخالفت با مائو؟

مرگ در زندان‌های ساواک

            یا تیرباران شدن در یک شبِ تابستانی گرم برای اینکه افکارت را دوست نمی‌دارند؟

مردن در شب‌های گرم گرانادا

                   یا سر به دار انالحق گفتن؟

              مردن در حمام برای ارضای حماقت اعلی‌حضرت

      یا دق کردن از به مغاک رفتن مشروطه؟

                                    خود را ترکاندن در متروی لندن

          یا مرگ به سبک اسفندیار با چشمانِ مغموم و لبانِ خشکیده؟

    مرگ در آغوش رستمِ پدر

             یا مردن به سبکِ کودکانِ غزه؟

                 مرگ برای آزادی وطن

  یا سرخ‌رو و سر به زمین‌افکنده

                                 در سایه‌سارِ مرگ دیگری زیستن؟

مردن در اتوبوسی که تو را نه به شکل یک غاصب بلکه در قواره‌‌ی کودکی ناآگاه به مدرسه می‌برد؟

یا مرگ در حالی که مردان سیاست در سنگرهای دنجشان نشسته‌اند و تو را تنها با مقداری اعتقاد و اندکی سنگ روانه‌ی کارزارِ تانک‌ها و تقدیر می‌کنند؟؟

مردن از شدت فقر و از فرط عرفان در خیابان‌های دهلی

                یا مرگ در راه انتقام از آنکه تو را چنین فقیر می‌خواهد؟

مرگ در خیابان‌های سرخِ انقلاب

                                          در راه آرمان

یا مردن به روزی بارانی در کاخ کوچک تابستانی‌ات کنار دریا؟

مرگی شبیه مولانا

                            یا مردن به قامت مردی هم‌چون چه‌گوارا؟

مردن برای رهایی خود

مردن برای حبس دیگری

        خودسوزی برای اعتراض به مرگ برادران در تبت

        یا مردن به شیوه‌ی سامورایی‌ها

                 مرگ در تریلری به سبک مایکل جکسن

                                در رقص با مردگان با تکانشی ابلهانه و بامزه

یا مرگی آرام و دردبار

                            به سبکِ کودکان غزه؟

        مرگ با جامه‌ای مخصوص، به قامت پیر قوم، با وجهه‌ای تمام‌عیار و مقدس

        یا مردن درست مثل یک سوسکِ حقیر کوچک در حمام؟

مرگ به شکل عروسانِ خودسوزی

        یا مردن به پای چوبه‌ی دار از برای غیرتی بودن؟

مردن برای هیچ

یا مردن برای همه‌چیز

                                    کدام بهتر است؟

         مرگی حماسی به گاهِ رزم، نیک‌نام و با دلی شرزه

           یا مردنی خاموش در طوفانِ سردی از شعارهای سیاسی

                                                                             به سبک کودکانِ غزه؟

                                                                                    «علی مسعودی»

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت14:36توسط انسانم | |